با درود فراوان

از اونجایی که نمی خوام کسی پست مربوط به معرفی کتابم رو از دست بده این خاطره نویسی رو در "ادامه ی حرفام" می آرم.


* این دانشگاه شریف عجب دانشگاه بزرگیه! وقتی رفته بودم توش یاد خاطرات دوران نوجوانی ام افتاده بودم... اون اولا دوست داشتم شریف درس بخونم! بعد که از سخت گیری های الکی اساتید محترمش شنیدم گفتم یا امیر کبیر یا دانشگاه تهران ولاغیر :| (یعنی اعتماد به نفس اون موقعه ی منو اگه... بگذریم) بعد که زمان چرخید و ما اصولا سر از رشته ای در آوردیم که زیر شاخه ی علوم انسانی بود، امروز تو دانشگاه شریف به سبک گربه ای که دستش به گوشت نمی رسه به بغل دستیمون گفتیم: خدا رو شکر مدیریت ها شریف قبول نمیشن چقدر ساختموناش از هم فاصله داره... تو سرما و گرما کلی طول میکشه تا آدم برسه به کلاس مورد نظر و جالب این که ایشون هم (شاید به رسم ادب) حرف بنده رو تصدیق کرد... بگذریم. (یعنی یه نفر می خوام دل شیر داشته باشه بیاد اینجا بگه دانشگاه تهران هم حیاطش کم از شریف نداره. گفته باشم قاطی می کنماااااا :| چه معنی داره؟ شوخی شوخی با دانشگاه تهران هم شوخی؟)

* سر جلسه در کمال آرامش نشسته بودیم و سوالایی رو که با عبارت "فکر می کنم... ۱ یا ۲ یا ۳ یا ۴" علامت گذاری میشد رو یواش علامت می زدم. که یه چند نفر که نمی دونم کی بودن وارد شدن و دو سه تا آقای دوربین به دست هم پشت سرشون. ما هم سرمون رو مثل بچه ی آدم انداختیم پایین و بقیه ی شانسمون رو امتحان کردیم. داشتم گزینه های ریاضی ای که از قبل یواش علامت زده بودم رو پر رنگ می کردم (البته این سبک همیشگی من نبود و دیگه هم ازش استفاده نمی کنم چون باعث شد آخرش چند دقیقه وقت کم بیارم) که یهو آقای دوربین به دست رو دیدم که بالا سرم وایساده و داره از من فیلم می گیره :| پیش خودم گفتم الان پیش خودش فکر می کنه هول شدم دارم گزینه ها رو نخونده علامت می زنم دفترچه رو برگردوندم که مثلا بگم رفتم سراغ سوالات تئوری مدیریت و تو ذهنم داشتم می گفتم که آخه خدا... بین این همه آدم چرا اومده بالا سر من وایساده خب برو یه جا دیگه آخه بابا :| که آقاهه رفت و منم یه نفس راحت کشیدم و در دل اییششششششششی گفتم و به ادامه ی فعالیتم مشغول شدم. خلاصه اگه اخبار امشب یه خانوم رو با مانتوی کرم نشون داد که افتاده رو برگه و داره تند تند علامت می زنه و شاید علائم حرص خوردن تو صورتش آشکار باشه در اون حدی که دلش می خواسته به اقای فیلم بردار بگه: "خو آقا فیلمتو گرفتی...برو دیگه"... بدونید که منم!

* در آخر نارنجدونه ی عزیز نبودی ببینی امروز چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــقدر کیسه ی دسته دار سفید حروم شد برای این که وسایل بچه ها رو در خودش جای بده و به جای این که اونا رو برای استفاده های دیگه نگه دارن اکثرشون رو پاره کردن و کیسه های پاره شده تمام بخش جلویی نزدیک در خروجی حیاط رو پر کرده بود، جوری که آدم می تونست توش شنا کنه (البته در مورد عمقش دارم اغراق می کنم اما در مورد وسعتش نه زیاد) امروز خیلی یادت رو کردم.

برای همه ی داوطلبین عزیز آرزوی موفقیت دارم. با تشکر.