ماجرای من و برفـــــــــ
امروز تهران برفی بود (البته نه همه جا متاسفانه - بعد بگید خدا بین بنده ها فرق نمی ذاره
- بگذریم...) صبح بسیار خوشحال و خندان آهنگ های ملایم گوش می کردم و از هوای محبوبم لذت می بردم (عکس 1)... سر کار پرده ی پنجره ی روبه روی میز کارم رو کنار زده بودم و هر وقت برف بیشتر می شد لبخند می زدم و لذت می بردم... بعد از ظهر... اومدم دیدم برف رو شیشه ی ماشین نشسته(عکس 2) و حتی از بعضی قسمت های ماشین قندیل آویزون شده (عکس 3) ... نشستم پشت فرمون و ماشین رو روشن کردم تا گرم شه و مشغول تماشای دو تا گربه شدم که همون کنار دل می دادن و قلوه می گرفتن!(عکس 4) بعد از چند دقیقه اومدم راه بیفتم که دیدم ای داد بیداد! ماشین چسبیده به زمین و تکون نمی خوره :| زنگ بزن این ور و اونور که ببینم حالا چی کار کنم و مشکل از چیه و... مرحله ی بعدی این بود که بگردم دنبال آب جوش :| داشتم با خودم فکر می کردم که هنوز ساعت ۴ نشده... زنگ خونه ی کی رو بزنم که خواب نباشه؟ تو همین افکار بودم که دیدم یه خانومی داره رد میشه ازش پرسیدم که اگه خونه اش این دوروبره می تونه به من یه ذره آب جوش بده یا نه. خلاصه دو تایی رفتیم تا دم خونه اشون و اون بنده خدا هم با عجله رفت بالا تا آب بذاره که جوش بیاد و من پایین منتظر بودم و راه می رفتم و زیر لب آهنگ برف - بابک جهانبخش رو زمزمه می کردم( و در دلم یادی میکردم از همه ی سربازا و همه کسایی که تو این هوای سرد احتمالا روزای سختی رو میگذرونن) تا خانومه اومد و یه فلاسک بهم داد و منم بدو بدو رفتم سمت ماشین که تقریبا دو تا کوچه پایین تر بود و ریختم جلوی چرخای ماشین و شکر خدا از اونجایی که ماشین پشتیم رفته بود و تونستم تغییر موقعیت بدم از مهلکه گریخته ام
ماشین رو سر کوچه ی خانوم مهربون پارک کردم که مبادا دوباره تو یخ زدگی گیر کنم :| فلاسک رو پس دادم و بعد از کلی دعای خیر به جون خانومه (به سبک پیرزنا) همونجور که تا سر کوچه می دوئیدم آوای "وای سرده... سرده... خدا سرده" رو ناخودآگاه با صدای بلند تکرار می کردم! واسه خودمم جالبه که تو این شرایط می تونم انقدر بی خیال و خونسرد باشم. (یاد اون دفعه افتاده بودم!!!![]()
) از این بایت خدا رو شکر می کنم و ازش می خوام این نوع بی خیالی رو هیچوقت ازم نگیره و کاری کنه که همه ی آدما بتونن تو شرایط سخت خونسرد باشن :) به خصوص شما دوست عزیز!
+ کاش همه ی مشکلات زندگی اینجوری بود!
++ برگشتنی به جز یه ماشین عروسی که دیدم (البته متاسفانه عروس توش نبود) و به این فکر می کردم که عجب روز عروسی ای شد براش! و به این چیزا فکر می کردم که چقدر مراسم گرفتن تو زمستون ریسکیه و چقدر عکس و فیلمها می تونه خوب یا بد از آب دربیاد یه دفعه چشمم افتاد به این: (عکس 5)
چرا آخه؟ واقعا آخه چرا؟!!!
+++ شما روز برفی خود را چگونه گذراندید؟ :)
++++ از نفس افتادم... این پست چقدر لینک داشت! شما هم از دیدنشون خسته نباشید واقعا![]()
بعد نوشت: توجه: این پست بیشتر خاطره نویسی برای خودم بود (همونجور که قبلا هم گفتم این وبلاگ برای من مثل دفتر خاطرات شده) خودتون رو مجبور به خوندنش نکنید. با تشکر مجدد :)[گل]
سلام