من زنم و به همان اندازه از هوا سهم می برم که ریه های تو!
دردآور است که من آزاد نباشم تا تو به گناه نیفتی...
قوس های بدنم بیشتر از افکارم به چشمهایت می آیند...
تاسف بار است که باید لباس هایم را به میزان ایمان تو تنظیم کنم!...
(سیمین دانشور)
بیایید پارسی وار زنها را پاس بداریم...
این بار اگر زن زیبایی را دیدیم..."هوس" را زنده به گور کنیم و خدارا شکر کنیم برای خلق این زیبایی.
روز زن بر همه ی بانوان به خصوص مادران ایران زمین خجسته باد
کاش خدا بگه تو گوشم که نترس از این زمونه
این زمونه که خیلی با دلم نامهربونه
کاش خدا منو ببینه...ببینه چه گیج و خسته ام
دستمو محکم بگیره...بگه که نترس...من هستم
"دانیال طهماسبی"
از آلبوم آرامش بهنام صفوی
پ.ن:این روزا فکر کنم دارم معتاد میشم به اینترنت!!!!
تند تند می آم...اگه همینجوری پیش بره موقع امتحانا خیلی سختم میشه...دعام کنید دوستان![]()
![]()
راستی این نی نی رو دیدید چه با نمکه...انقدر دوسش دارم![]()
الان داشتم نگاه می کردم...دیدم بیشتر از مطلب جدیدا دارم عکس پست می کنم!![]()
فکر کنم کمیت داره رو کیفیت کارم اثر می ذاره![]()
سعی می کنم خودم رو اصلاح کنم![]()
فعلا به بزرگی خودتون ببخشید![]()
![]()
![]()
در اثر بازی های انجام شده در وبلاگ گروهی وزیییییین "جمع ما" بر آن شدم(!) تا این سوال رو مطرح کنم...
به نظر شما من چه آدمی هستم؟
چون برام جالبه که بدونم دیگران راجع به من چه طور فکر می کنن...
تو دنیای واقعی شناخت آدما معمولا به واقعیت نزدیک تره چون آدم حالات چهره و حرکات و نوع صحبت کردن و طرز نگاه کردن و لحن کلام طرف مقابل رو می بینه و می شنوه...
اما واسم خیلی جالبه که نظرتون رو بدونم...
من همیشه سعی کردم آدم انتقاد پذیری باشم...بنابر این ازتون خواهش می کنم که صادق باشید و نگران این نباشید که ازتون ناراحت می شم یا...
پ.ن۱:احتمالا این پست تا یه مدت پست ثابت می مونه تا اگه نظراتتون تغییر کرد بیاید و حرفتون رو بزنید.
پ.ن۲:نظرات این پست بدون تایید بنده روی صفحه به نمایش در می آد
پ.ن۳:خیلی خوشحال تر می شم اگر برای نظرتون دلیلی داشته باشید...(مثلا:چون فلان جا همچین حرفی زدی فکر می کنم همچین آدمی هستی...)البته درک می کنم که بعضی نظرات حسی ه...
پ.ن۴:پیشاپیش از نظرات صادقانه اتون کمال تشکر را دارم![]()
![]()
(راستی اگه انتقادی...پیشنهادی یا هر حرف دیگه ای هم که دارید بگید
)
خالق "سام و نرگس" و "محاکمه" در گذشت!
این غم رو به خانواده و دوستاران ایشون تسلیت می گم.
روحش شاد...و یادش گرامی![]()
یادتونه گفتم دنبال یه عکس قورباغه می گشتم نتونستم پیداش کنم؟
پیداش کردم
اینو دختر خالم واسم ای-میل کرده بود...یادمه عنوان ای-میلش این بود:
خدایا این حالو از ما نگیر!!!!
پ.ن:تا حالا شده یه دنیا حرف واسه گفتن داشته باشی اما نتونی بگی؟
الان مدت هاست دیگه حتی نمی تونم بنویسم!!!حتی وقتی می نویسم هم احساس نمی کنم که خالی شدم!
انگار حال و حس هیچ کاری برام نمونده... خودمم نمی دونم چی می خوام...
به قول شاعر:یه حالی دارم این روزا...نه آرومم نه آشوبم...به حالم اعتباری نیست...
(مصرع بعدش می گه:تو که خوبی منم خوبم...)اما این روزا دورو برم کسی رو "خوب" نمی بینم!!!
از هر کی می پرسی چطوری؟می گه "خوبم" مرسی!
اما به قول یکی از دوستام: تا "خوب" رو چه جوری معنا کنیم!!!!!
حالا به قول "فامیل دور" به نظر شما من چییی جوریییی ام؟
امیدی بهم هست آیا؟![]()
راستی؟شما "خوبید"؟![]()
پنج قورباغه در یک برکه زندگی می کردند.
یک قورباغه تصمیم گرفت بپرد.
سوال: چه تعداد قورباغه باقی می ماند؟
جواب: پنج عدد!!!!
چرا؟
چون تصمیم گرفتن،انجام دادن نیست!
تفاوت برنده و بازنده در عمل و بی عملی است.
بهتر است مردم درباره ی آنچه هستید از شما نفرت داشته باشند تا درباره ی آنچه نیستید به شما عشق بورزند.
برداشت شده از هفته نامه ی "امید جوان" شماره ی 767
مورخ 91.1.26
نوشته ی آقای احسان محمدی
پ.ن۱:درسته که "کپی تایپ کن بچسبون" بود اما به نظرم ارزش خوندن رو داشت.
پ.ن۲:ببخشید این روزا هم سرم شلوغه هم خیلی رو مود نیستم...اگه واسه سر زدن به وبلاگ هاتون کوتاهی می کنم منو ببخشید...دارم همه ی تلاشم رو می کنم که به همتون سر بزنم.
پ.ن۳:می خواستم اول یه عکس با نمک دیگه واستون بذارم اما از اونجایی که فلدرای کامپیوترم مثل کمد آقای وپی شده پیداش نکردم و اینو به جاش گذاشتم...حالا تو یه فرصت دیگه اون عکس بانمکه رو هم براتون می ذارم.
پ.ن۴:دوستان اگه به وبلاگ گروهی "جمع ما" هم سر بزنید خوشحال میشیم(البته من مطلب جدید نذاشتم اما مطالب دوستان خیلی جالب و خوندنیه)
در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند.
می گویند خارپشت ها وخامت اوضاع را دریافتند و تصمیم گرفتند دور هم جمع شوند و بدین ترتیب همدیگر را حفظ کنند.
وقتی نزدیک تر به هم بودند گرمتر میشدند ولی با خارهایشان یکدیگر را زخمی می کردند.
به خاطر همین تصمیم گرفتند از هم دور شوند...ولی از سرما یخ زده می مردند.
از این رو مجبور بودند یا خارهای دوستان را تحمل کنند یا نسلشان منقرض شود.
پس دریافتند که بهتر است بازگردند و گرد هم آیند و آموختند که:
با زخمهای کوچکی که از همزیستی با کسی بسیار نزدیک به وجود می آید زندگی کنند چون گرمای وجود دیگری مهمتر است و این چنین توانستند زنده بمانند.
نتیجه ی اخلاقی:
بهترین رابطه این نیست که اشخاص بی عیب و نقص را گرد هم می آورد بلکه آن است که هر فرد بیاموزد با معایب دیگران کنار آید و محاسن آنان را تحسین نماید.
برداشت شده از هفته نامه ی "امید جوان"
شماره ی 767 مورخ 91.1.26
آقای احسان محمدی
پ.ن۱:من عاشق این عکسم...طفلی جوجه تیغیه...انقدر دلم واسش می سوزه![]()
پ.ن۲:ببخشید اگه این چند وقت تنبل شدم و دیر به دیر می آم...
هم به خاطر این دانشگاهِ... است ، هم این که ADSL هم گرفتم اما بازم بعضی وقتا سرعتش انقدر کمه که سایتا رو اصلا بالا نمی آره...
به هر حال به دل نگیرید...سعی می کنم بهتر بشم![]()
![]()
تو زمان اشتباه و جای اشتباه!
حس می کنم برای این دنیای پرهیجان ساخته نشدم!
دلم می خواست تو یه دهکده ی کوچیک می بودم که دورتا دور کلبه های چوبی اش به اندازه ی کافی زمین باز وجود داشت تا میشد اسب سواری کرد...
دنبال سگ ها دوئید... سر به سر اردک ها گذاشت! تولد یه گوساله رو دید!
نمی گم زندگی تو این شرایط و تمییز کردن آغل و ... کار راحتیه...
اما آدم تا وقتی با طبیعته, اعصابش آروم تره...
مگه غیر از اینه که همه ی ما دنبال آرامشیم...
چرا وقتی زیر بارون وایمیسم و چشمام رو میبندم نگران این باشم که الان اگه کسی منو ببینه میگه دختر دییونه اس؟
چرا وقتی با دیدن برگ های سبز بهاری به وجد می آم باید دستم رو کنترل کنم که به سمت برگ نره واسه نوازش کردنش تا مبادا کسی فکر کنه دختره خله؟
چرا وقتی می خوام به پوست درختا دست بکشم تو کوچه امون پشت سرم رو نگاه می کنم که کسی نباشه؟
اگه توی مزرعه بودم...هیچکدوم از این کارا به نظر احمقانه نبود!
مسخره به نظر نمی اومد اگه زیر بارون می دوئیدم و الکی خوش واسه خودم می خندیدم یا حتی گریه می کردم!!!(همونطور که اگه یه بازیگر توی یه فیلم این کارو بکنه به نظر جالبه!)
اما ما تو دنیای امروز واسه هرکاری...هرکاری... محکوم شدیم به خودسانسوری!
امروز من یه برگ رو نوازش کردم...شکوفه ی یه درخت رو بوئیدم...زیر قطره های ریز بارون وایسادم و واسه دیدن میوه کوچولوهای قرمز درخت خونه ی همسایه تو کوچه امون سرم رو بالا گرفتم... تنه ی 2 تا درخت رو لمس کردم...و همه ی اینا شد اتفاقات مهم امروزم!!!!!!
چرا؟
مگه چند روز زنده ایم که خودمون رو نادیده می گیریم...
که به کارای ساده ی دیگران می خندیم...
به خاطر چیزای کوچیک با هم دعوا می کنیم...
با کوچکترین تصادف دست به یقه میشیم...
چرا نباید با دیدن بارون خوشحال شیم؟
چرا وقتی یه پرنده می بینیم می خوایم بپرونیمش...
وقتی یه گربه می بینیم می ترسونیمش...
...
آره اشتباه به دنیا اومدم...
ایراد از دیگران نیست...ایراد از منه... خودم خیلی وقته که به این نتیجه رسیدم.
من خانواده ام رو دوست دارم...پدرم,مادرم,خواهرم,برادرم رو دوست دارم.
خاله,دایی,عمه... دوست ها و دوروبری هام رو دوست دارم...
اگه می گم اشتباه به دنیا اومدم به خاطر اونا نیست...به خاطر این زندگی ماشینیه که خیال می کنیم کارا رو برامون ساده کرده اما فقط دردسرمون رو زیاد کرده و وقتای با هم بودنمو رو کم!
شاید اگه تلفن اختراع نشده بود...آدما دوری همدیگه رو کمتر طاقت می آوردن!
شاید...
بی خیال...واسه امروز کافیه به اندازه ی کافی غرغر کردم!!!
ممنون که حوصله و صبوری کردی و تا آخرش رو خوندی!![]()
سلام
امروز که مامانم برام همشهری جوان رو خریده بود تا مصاحبه با صداپیشه ها و عروسک گردان های کلاه قرمزی رو بخونم و بعد از این که 4صفحه رو با علاقه خوندم...تازه یادم افتاد می خواستم راجع به این برنامه ی نوروزی اینجا بنویسم و نظر شما رو هم بدونم(قربون حواس جمع...سال تموم شد)![]()
عید امسال من فقط دو تا برنامه ی تلویزیونی رو دیدم هر دو هم از شبکه ی کودک!![]()
یکی کلاه قرمزی 91 و یکی هم پنگوئن های آقای پاپر این بار به زبان شیرین پارسی که سر این فیلم کلی به دوبله و منتاژ ایران آفرین گفتم... که بماند...![]()
امسال هم مثل 2-3 سال گذشته کلاه قرمزی رو دیدم و بسیار لذت بردم و عاشق شخصیت جیگر شدم!![]()
خیلی خر جیگری بود!!!
و البته ببعی هم که از پارسال جاشو تو دلم باز کرده بود...![]()
اما اون "خواهرزاده زا" که مثل بچه های پررو سوزنش گیر داشت و هی می گفت:عیدی بده ...عیدی بده...رو دوست نداشتم!![]()
و از آقای همساده هم زیاد خوشم نیومد...آخه خیلی خالی می بست! هر چند که خیلی خوشم اومد که انقدر راحت به مشکلاتش می خندید هرچند که به قول خودش "داغون" بود!![]()
اما ناراحت بودم از این که نقش "پسرخاله" کم رنگ شده بود...![]()
![]()
شما چی؟ اصلا این برنامه رو دیدید؟ از کدوم نقش بیشتر خوشتون اومد؟ کدوم رو دوست نداشتید؟
پ.ن:تو مصاحبه ای که با صداپیشه ی جیگر و ببعی و عروسک گردان همساده و... تو همشهری جوان کرده بودن یه تیکه ی بامزه وجود داشت که می خوام با شما تو خنده اش شریک شم:![]()
خبرنگار پرسید:پیش اومده که شما رو از روی صداتون بشناسن؟
محمد بحرانی (صداپیشه ی ببعی و همساده)جواب داد: پارسال رفتم آرایشگاه به کسی سلام کردم.آن آرایشگری که آن طرف تر بود گفت:"تو ببعی نیستی؟!" آنجا بود که من له شدم!گفتند جحی را که:این سو بنگر که خوانچه ها می برند.
جحی گفت: ما را چه؟
گفتند:به خانه ی تو می برند
گفت شما را چه؟
پ.ن1:ملانصرالدین نام های گوناگونی دارد...گاهی خیلی ساده:خوجا, خواجه, افندی...
و در حدیقه ی سنایی و در لطایف عبید به صورت "جحی" و در مثنوی معنوی و بهارستان جامی و لطایف الطوائف به صورت "جوحی" آمده است.
"برداشت شده از کتاب خنده سازان و خنده پردازان-زنده یاد عمران صلاحی"
پ.ن2:این متن کوتاه به نظرم خیلی جالب بود!
واقعا چرا بعضی از ما آدمها عادت کردیم تو کارهایی که بهمون مربوط نیست دخالت کنیم؟![]()
اگه نظر دیگه ای داری خوشحال می شم که بدونم![]()
![]()